----> اسپویل سریال The Handmaid's Tale <----

 

وقتی June از گیلیاد فرار می‌کنه و بالاخره زمان ملاقاتش با شوهرش فرا می‌رسه، نمی‌دونه که باید بهش چی بگه! معذبه و طوری رفتار می‌کنه که انگار هیچوقت هیچ عشق و صمیمیتی بین‌شون وجود نداشته. اما در مقابل، شوهرش اشک توی چشماش جمع شده بود و لحظه شماری می‌کرد تا بتونه همسرش رو ببینه. تمام سال‌هایی که جون توی گیلیاد زندانی بود شوهرش داشت تلاش می‌کرد تا هرطور که شده بتونه زنش رو نجات بده.

اما زندگی توی گیلیاد جون رو تغییر داده بود و دیگه اون آدم سابق نبود.

 

منم حس می‌کنم که وقتی اینترنت وصل بشه، برای صحبت کردن با هیچکدوم از دوستام که مهاجرت کرده‌ن هیچ ذوقی ندارم. هر بار که اینترنت رو قطع می‌کنن بخشی از من تغییر می‌کنه. احتمالا دوستام با ذوق و نگرانی میان حالم رو می‌پرسن و دل‌شون می‌خواد کلی سوال بپرسن و کلی حرف بزنن اما من واقعا جوابی به جز «زنده‌م» ندارم که بهشون بدم. ما داریم یه شرایط غیرعادی رو می‌گذرونیم و این کاملا عادیه که تا یه مدت، حتی شاید هیچوقت، خود قبلی‌مون نباشیم.

 

وقتی یه انسانی زندانی میشه و شکنجه‌ش می‌کنن، شلاقش می‌زنن، تحقیرش می‌کنن و باهاش رفتار غیر انسانی می‌کنن، بعد از آزادی دیگه اون آدمی نخواهد بود که قبل از زندانی شدن بوده. حتی حیوونا هم بعد از آزار دیدن و تجربه‌ی شرایطی که توش اضطراب و خشونت هست رفتارشون تغییر می‌کنه؛ آدمیزاد که جای خود داره.